تبليغاتX
در جستجوی حقیقت

 

قسمت دوم

با عرض سلام به همه دوستان

به مناسبت فرا رسیدن ایام حزن آور، شهادت سرور و سالار شهیدان و آزادگان حضرت امام حسین (ع) مطالب این چند روز صرفا به آن حضرت اختصاص داده می شود تا بتوانم به این طریق ارادت و دلبستگی خود را به آن حضرت نشان بدهم

توضیح :پاورقی ها در آرشیو موجودمی باشد به دلیل جلوگیری از طولانی شدن کلام آنها را نیاورده ام  در صورت لزوم شماره پاورقی همراه با شماره مطلب را بفرمایید تا برایتان ارسال شود

بسم الله الرحمن الرحیم

ممانعت از تدوين و نشر احاديث پيامبر 
يكى از حوادث تاءسف بار و جبران ناپذير، اقدام خليفه اول و دوم در جلوگيرى از نوشتن و حتى روايت و بازگو كردن احاديث پيامبر مى باشد،
اخبار مربوط به ممانعت عمر از تدوين و جمع آورى حديث از نظر شيعه و سنى متواتر است ، توجيه آنها اين بود كه بخاطر كثرت احاديث و اختلاف آنها و يا تدوين آنها، مردم از قرآن روگردان مى شوند و كتاب خدا را رها مى كنند، آرى عمر قبلا نيز در مقابل پيامبر وقتى حضرت فرمود: براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد، در مقابل حضرت گفته بود، كتاب خدا كافيست ، حتى ابوبكر كه پانصد حديث از پيامبر جمع آورى كرده بود، همه آنها را آتش زد. (43)
و در همين راستا عمر به شهرها نامه نوشت كه اگر كسى حديثى را از پيامبر نوشته بايد آن را از ميان ببرد(44) و خود او نيز وقتى ديد حديث بسيار شده است ، به مردم دستور داد تا همه را نزد او آوردند، سپس ‍ فرمان داد تا همه را طعمه حريق سازند. (45)
او افرادى مثل عبدالله ابن مسعود و ابا درداء و ابا مسعود انصارى را حبس نمود، تنها به اين جرم كه از پيامبر زياد حديث نقل مى كنند، آنها در مدينه ممنوع الخروج بودند تا بعد از عمر، كه عثمان آنها را آزاد كرد. (46)
و در روايت ديگرى آمده است كه عمر ابن خطاب از دنيا نرفت تا اينكه اصحاب پيامبر چون عبدالله ابن حذيفة و ابادرداء و اباذر و عقبه ابن عامر را از اطراف گرد آورد و گفت : اين احاديثى كه در اطراف از پيامبر پخش كرده ايد چيست ؟ گفتند: آيا از اين كار نهى مى كنى ؟ گفت : نه ، ولى نزد من باشيد و تا من زنده ام حق نداريد از من جدا شويد، از شما حديث مى گيريم و يا بر شما رد مى كنيم ، بدينسان بود كه تا عمر زنده بود نزد او ماندند. (47)
و ابوبكر به بهانه اختلاف در احاديث مى گفت : از پيامبر چيزى حديث نقل نكنيد و هر كس از شما سؤ ال كرد بگوئيد: ميان ما و شما كتاب خداست . (48)
قرظة ابن كعب گويد: عمر به مشايعت ما كه به عراق مى رفتيم آمد و گفت : مى دانيد چرا شما را مشايعت كردم ؟ گفتيم : مى خواستى ما را احترام كنى ، گفت : علاوه بر آن ، كارى هم داشتم ، شما نزد مردمى مى رويد كه زمزمه اى مانند زمزمه زنبور عسل (در خواندن قرآن ) دارند، آنها را با احاديث پيامبر سرگرم نكنيد، من نيز شريك شما خواهم بود، به همين جهت بود كه هر وقت به قرظة مى گفتند براى ما حديث بگو مى گفت : عمر ما را منع كرده است . (49)
و به همين جهت بود كه اصحاب پيامبر از نقل احاديث اجتناب مى ورزيدند، و ياللعجب كه بهانه اين كار، گاهى شبهه ايجاد اختلاف و احاديث كاذب ، و گاهى اعراض مردم از قرآن و گاهى زياد و كم شدن سهوى در احاديث ذكر مى شود

اجتهاد در مقابل فرمايش پيامبر!! 
در همين راستا بود كه عمر ابن خطاب صريحا اعلام كرد: دو متعه است كه در زمان پيامبر حلال بود اما من از آن دو نهى مى كنم و بر آن عقاب مى كنم ، متعه حج و متعه نساء! (54)
بزرگى فاجعه را بنگريد كه صريحا اعلام مى شود، پيامبر حلال كرده و من حرام مى كنم !! و در پى آن سياستها و محبتهاست كه براى توجيه و دفاع از آن فتوى بكار مى افتد و متعه را حرام مى شمرد.
در مسند احمد است كه ابو موسى اشعرى به مشروع بودن تمتع در حج فتوى مى داد، مردى به او گفت : جلو بعضى از فتواهايت را بگير، چون نمى دانى كه اميرالمؤ منين عمر چه تغييراتى در احكام داده است . (55)
آرى مشكله اين بود كه دستورات و اعمال عمر و ابوبكر همرديف سنت پيامبر و فرمان خدا، و بلكه بالاتر از آنها قرار مى گرفت و مقدم مى شد و اين همان انحرافى است كه امام حسين عليه السلام بايد آن را درمان كند، احمد ابن حنبل در مسند خود آورده است كه ابن عباس گفت : پيامبر نيز حج تمتع بجاى آورد، عروة ابن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن نموده اند، ابن عباس جواب داد: اين پسرك چه مى گويد؟ گفتند مى گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام كرده اند، ابن عباس گفت : مى بينم كه اينان به هلاكت مى رسند، من مى گويم پيامبر چنين مى گويد، آن ها مى گويند ابوبكر و عمر ممنوع كرده اند!
طبرى و ثعلبى در تفاسير خود و ديگران روايت كرده اند كه حضرت على عليه السلام فرمود: اگر عمر از متعه (عقد موقت ) منع نكرده بود، جز افراد پست كسى زنا نمى كرد و به دنبال همين تغييرات و انحرافات بود كه گفتن حى على خيرالعمل را در اذان ممنوع نمود، تا مبادا مردم از رفتن به جهاد سست شود و حتى گفت كه هر كه آن را بگويد مجازاتش ميكنم . (56)
و جمله الصلاة خير من النوم ، نماز بهتر از خواب است را در اذان نماز صبح داخل نمود. (57) و ياللعجب كه مسلمانان در همه چيز اختلاف كنند حتى در گفتن اذان كه در زمان پيامبر هر روز از ماءذنها مى شنيدند. (58)
و از جمله اين انحرافات ، صحيح دانستن سه طلاقه نمودن زن است در يك مجلس ، برخلاف آيه قرآن و احاديث پيامبر اكرم كه خود اهل سنت مثل صحيح مسلم و سنن بيهقى و مسند احمد و مستدرك احمد آورده اند، نسائى يكى از دانشمندان اهل سنت است گويد: به پيامبر خبر دادند مردى زن خود را يكجا سه طلاقه كرده ، حضرت برخاست و در حالى كه خشمگين بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازى مى شود؟ كار بجائى رسيد كه مردى عرض كرد يا رسول الله آيا او را نمى كشى ؟! اما خليفه دوم ديد كه مردم به سه طلاقه نمودن زن در يك مجلس عجله مى كنند، خواست آنها را عقوبت كند، آن را امضا كرد!!(59)


ادامه مطلب

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:17 توسط پارسا

با عرض سلام به همه دوستان

به مناسبت فرا رسیدن ایام حزن آور، شهادت سرور و سالار شهیدان و آزادگان حضرت امام حسین (ع) مطالب این چند روز صرفا به آن حضرت اختصاص داده می شود تا بتوانم به این طریق ارادت و دلبستگی خود را به آن حضرت نشان بدهم

توضیح :پاورقی ها در آرشیو موجودمی باشد به دلیل جلوگیری از طولانی شدن کلام آنها را نیاورده ام  در صورت لزوم شماره پاورقی همراه با شماره مطلب را بفرمایید تا برایتان ارسال شود

بسم الله الرحمن الرحیم


بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء 
بخش اول شامل : زندگانى و بررسى شخصيت و نهضت اباعبدالله الحسين عليه السلام و مظلوميت اسلام و اهل بيت در زمان حضرت
عوامل مؤ ثر در پيروزى نهضت سيدالشهداء  
براى موفقيت يك نهضت در اهداف خود مى بايد پنج مساءله بطور كامل رعايت شود، و طبعا براى شناخت عظمت نهضت سيدالشهداء عليه السلام و موفقيت قيام آن حضرت ، اين پنج امر بايد به دقت بررسى شود
.
1 -
رهبر قيام و شخصيت او، يعنى شناخت سيدالشهداء روحى فداه
2 -
هدف قيام و انتخاب زمان شايسته و موقعيت مناسب
3 -
دشمن رو در رو يعنى يزيد ابن معاويه
4 -
كيفيت نهضت و مظلوميت سيدالشهداء
5 -
عوامل مؤ ثر در پى گيرى بهره مندى از نتايج آن ، يعنى زنده نگه داشتن عاشورا

تاريخچه مختصر حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام  
حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام ، طبق آنچه مشهور است در سوم ماه شعبان سال چهارم يا سوم هجرى متولد گرديده است ، نام مباركش حسين و كنيه ايشان ابا عبدالله و ملقب به سيدالشهداء مى باشد، مادر گرامش حضرت فاطمه دختر پيامبر اكرم و پدر بزرگوارش ، حضرت على ابن ابيطالب اميرالمؤ منين ، برادر بزرگوارش امام مجتبى حضرت حسن عليه السلام ، ايشان فرزند دوم حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشد كه ميان ايشان و امام مجتبى ، كمتر از يكسال فاصله شده است ، حضرت زينب و ام كلثوم دو خواهر گرامى ايشان از نسل حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشند، هنگام رحلت پيامبر اكرم ، امام حسين عليه السلام شش يا هفت ساله بودند، اندكى پس از رحلت پيامبر صديقه طاهره مادر گراميش از ظلم دشمنان شهيد شد، مدت سى سال بعد از پيامبر با پدر بزرگوارش حضرت على عليه السلام بسر برد، و هنگام شهادت حضرت على عليه السلام سى و هفت ساله بود، مدت ده سال نيز پس از پدر با برادرش امام مجتبى عليه السلام زندگى نمود، پس از شهادت برادر حدود ده سال امامت نمود، و تا معاوية زنده بود همچنان به صلح برادرش پاى بند بود، اما پس از مرگ معاويه ، بر عليه دستگاه ظلم و فساد بنى اميه قيام نمود و سرانجام پس از ششماه و هجرت از مدينه به مكه و از مكه به عراق ، در صحراى كربلا بخاطر احياى اسلام ناب محمدى و افشاى خط نفاق و اصلاح انحرافاتى كه پس از پيامبر به وقوع پيوسته بود، خود و اصحاب و اهل بيت او شرافتمندانه به شهادت رسيدند
.
شهادت حضرت در دهم محرم سال 61 هجرى از جانب يزيد و به فرمان عبيدالله ابن زياد والى كوفه ، و فرماندهى عمر ابن سعد واقع شد.
سن مباركش به هنگام شهادت 57 سال بود.
1 - سيدالشهداء رهبر بى ترديد نهضت عاشورا 
در هر نهضتى مى بايست ، شخصيت اول و رهبر آن ، فردى باشد كه نه تنها داراى هيچ نقطه ضعفى نباشد، بلكه مى بايد داراى امتيازات و خصوصيات علمى و روحى بلند نيز باشد، چرا كه يك قيام احتياج به شور و عشق و هيجان دارد، و اين هيجان و فداكارى ، به وسيله فرد عادى و يا شخصى كه داراى نقاط ضعف باشد ايجاد نمى شود، معمولا در هر نهضتى حزب حاكم سعى مى كند تا از مخالفين خود مخصوصا رهبر نهضت ضعفى ببيند و آن را بزرگ كند، مخصوصا در انقلابهاى مكتبى كه بايد پايدار بماند.
اما در نهضت حسينى ، دشمن اين آرزو را به گور برد، چرا كه سيدالشهداء داراى آنچنان شخصيت روشن و بى ترديدى بود كه حتى براى مخالفين او نيز همچنانكه خواهيم گفت ، ابهامى در آن وجود نداشت .
اينكه به نمونه هائى از روزنه هاى شخصيت حضرتش توجه مى كنيم .
اهل بيت پيامبر راهنمايان ملائكه بوده اند  
خلقكم الله انوارا و فجعلكم بعرضه محدقين حتى من علينا بكم

آنچه از روايات متعدده استفاده مى شود اين است كه خداوند متعال انوار مقدس حضرت رسول و ائمه اطهار عليهم السلام را مدتها قبل از خلقت تمامى موجودات ، آفريده است .
آن انوار مقدسه بصورت اشباحى در آن عوالم به تسبيح و تقديس حضرت حق جل و علا مشغول بوده اند،
به گونه اى كه ملائكه مقرب الهى از اين انوار پاك تسبيح و تقديس الهى را فراگرفته اند، و در اين ميان نور مطهر پيامبر اكرم و حضرت امير عليهماالسلام منبع و سرآغاز، ساير انوار و نورالانوار بوده است .
ابوحمزه ثمالى گويد: حضرت على ابن الحسين عليهماالسلام فرمود: خداوند عزوجل محمد و على و يازده امام را از نور عظمت خويش بصورت ارواحى در شعاع نور خويش خلق نمود، ايشان قبل از آفرينش مخلوقات به عبادت و تقديس و تسبيح خداوند عزوجل مشغول بودند و اين عده همان هدايت كنندگان و پيشوايان از آل محمد هستند. كه درود خداوند بر همه آنها باد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسين در سراپرده عرش ، خداى را تسبيح مى گفتيم ، و به دنبال تسبيح ما بود كه فرشتگان تسبيح مى گفتند  الحديث

بخش اول : فصل دوم : زمينه هاى قيام يا اسلام و سيدالشهداء 
اهداف نهضت عاشورا 
ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة
مخالفين هر مكتب و هر دينى ، در ابتداى ظهور مكتب جديد، بطور علنى با آن برخورد مى كنند، زيرا آن مكتب ، بخاطر جوانى و تازگى آن ، هنوز داراى طرفداران جدى نشده است ، ولى آنها در اكثريت و قدرت هستند، همچنانكه ديديم مشركين در صدر اسلام با تمام توان از هر راهى كه ممكن بود، مانند شكنجه ، و تهمت و قتل و غارت و جنگ و غيره به مقابله با اسلام پرداختند.
اما پس از آن مكتب و مرام ، پيشرفت پيدا كرد، و داراى طرفداران جدى شد و به قدرت رسيد، مخالفين آن مكتب ديگر نمى توانند با روش مقابله روياروى و اظهار مخالفت علنى به مقابله بپردازند، زيرا با نفوذى كه مكتب جديد دارد، آنها رسوا و نابود مى شوند،
بهترين راه براى مقابله با مكتب و انقلابى كه پيروز شده است ، همگام شدن ظاهرى با آن مكتب ، و تظاهر نمودن به قبول آن ، و سپس منحرف كردن تدريجى مردم از اصول و پايه هاى آن مكتب است به گونه اى كه مردم متوجه حساسيت انحرافات نشوند، تنها وقتى متوجه مكتب و اعتقاد خود بشوند كه كار از كار گذشته و در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند، يعنى خود را در عمل و عقيده نسبت به آن مرام سست احساس كنند، اينجاست كه يك درخت تنومند و ريشه دار را مى شود موريانه وار بر اثر نابود كردن تدريجى ريشه هاى مخفى آن با يك ضربه و فشار اندك سرنگون كرد.
موريانه حيوانى ضعيف و نابيناست ، به گونه اى كه مورچه دشمن سرسخت او به حساب مى آيد، اما همين حيوان ضعيف ، اگر به ساختمان يا درخت تنومندى حمله كند، آن را ويران مى كند.
روش ويرانگرى اين حيوان بسيار سهمگين است ، او از دو ويژگى استفاده مى كند، ويژگى اول آنكه چون از نور خورشيد فرارى است . وقتى به چيزى مانند درخت يا ستون خانه حمله مى كند، آن را از درون پوك مى كند به گونه ايكه جدار بيرونى و پوسته بيرونى سوراخ نشود، به اين ترتيب ، انسان هرگز متوجه تهى شدن و سست شدن ستون خانه نمى شود، مگر افراد متخصص و ژرف نگر، ويژگى دوم او اين است كه ويرانگرى خود را به آرامى و اندك اندك انجام مى دهد، به گونه اى كه تا قبل از وقوع حادثه ، هر كس به ستون يا درخت تكيه دهد، متوجه فاجعه اى كه در شرف وقوع است نمى شود، آن فاجعه اى كه بر سر اسلام به وقوع پيوست و مى رفت تا به مرور زمان ، همراه با خواب غفلتى كه سراسر عالم اسلام را فراگرفته بود، ستون خيمه اسلام را يكسره نابود كند، درست مانند همين جريان بود، مسلمانان در خواب غفلت ، و مخالفين به آرامى و تدريج ، مشغول تهى كردن و نابود كردن اساس و ريشه هاى درونى و پر اهميت اسلام بودند.
آنچه ما در اين نوشتار بر آنيم كه به وضوح روشن سازيم ، بيان عمق فاجعه و خطر بزرگى بود كه مى رفت اسلام و زحمات پيامبر اكرم و شهداء و فداكاريهاى اهل بيت عصمت و طهارت را از بين ببرد. اين درست است كه خداوند دين خود را حفظ مى كند، اما منافقين سعى خود را بكار خواهند گرفت ، و خداوند هم به وسيله اسباب و علل طبيعى دين خود را محافظت مى كند، و حكمت الهى بر اين قرار گرفت كه سيدالشهداء، خون خدا شود و سر بقاء دين گردد همچنانكه نبى مكرم آورنده آن شريعت شد.
اميرالمؤ منين عليه السلام وقتى پرچمهاى معاويه و اهل شام را ديد فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، اينها اسلام را بالاجبار پذيرفتند ولى در باطن مسلمان نبودند، وقتى كه يار و ياور پيدا كردند، كفر خود را اظهار نمودند و به دشمنى خود با ما برگشتند، جز اينكه نماز را رها نكردند. (34)
آنچه بعد از پيامبر اكرم انجام گرفت ، خواسته يا ناخواسته ، نتيجه اى جز نابودى تدريجى اسلام نداشت ،
اكنون به انحرافات و اجتهاداتى كه خلفاء در مقابل پيامبر و بعد از حضرت ، نسبت به تغيير دستورات دينى انجام دادند، و كار را به جايى رساندند كه امام حسين عليه السلام براى نجات دين ، جز فداكارى چاره اى نداشت ، توجه مى كنيم ،
وضعيت اسلام و مسلمين از ابتدا تا زمان قيام سيدالشهداء  
يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين و الى فاطمه و الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه ...

اين همه انحرافات و گمراهيها كه منجر به قيام و شهادت مظلومانه اباعبدالله الحسين و يارانش گرديد، نتيجه كارهايى است كه از اواخر عمر پيامبر به بعد، انجام گرفت .
شروع انحرافات در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله  
جريان را از بستر بيمارى پيامبر شروع مى كنيم ، هنگام رحلت حضرت فرا رسيده بود، در خانه حضرت عده اى از اصحاب از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، پيامبر فرمود: بيائيد تا براى شما فرمانى را بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت : پيامبر هذيان مى گويد!! كتاب خدا براى ما كافى است ، تعجب اينجاست كه در حضور پيامبر و در زمان حيات حضرت ، عده اى به طرفدارى از عمر برخاستند و حرف او را تكرار كردند، و عده اى سخن پيامبر را تاييد كردند و چون مشاجره و سخنان بيهوده بالا گرفت ، پيامبر فرمود: برخيزيد
. (35)
آرى اگر مسلمان از غصه خون بگريد - همچنان كه ابن عباس بشدت مى گريست - كه چرا نگذاشتند فرمانى را كه ضامن هدايت بشر بود، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر كند، جا دارد، و شما خود خوب مى دانيد وقتى در حضور پيامبر، با گستاخى به اعتراض برخيزند، در فرداى رحلت حضرت چه رخ خواهد داد؟!
و اين اولين و مهمترين انحراف اساسى بود كه در مقابل پيامبر انجام گرفت ، اين جريان كه در كتابهاى متعدد و معتبر اهل سنت آمده است نشانگر مطالب بسيارى است كه قلم از ترسيم آن عاجز است .

سپاه اسامه و تمرد مخالفين 
2 - به دنبال همين جريان ، مسئله تمرد از سپاه اسامه واقع شد، پيامبر اكرم اسامه ابن زيد را كه جوانى بود تقريبا هيجده ساله در واپسين لحظات زندگى خويش براى جنگ با سپاه روم در سرزمين اردن بسيج نمود، حضرت خود شخصا بسيج نمودن اصحاب را آن هم در حال مرض و تب شديد به عهده گرفت ، كليه سرشناسهاى مهاجر و انصار امثال ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح و سعد ابن ابى وقاص را در سپاه اسامه گرد آورد و با تاءكيدات فراوان آنها را سفارش نمود كه در رفتن عجله كنند.
اما اصحاب از اينكه جوانى حدودا هيجده ساله بر سالمندان فرمانده شده ، شديدا بر پيغمبر خورده گرفتند و حضرت در حالى كه از شدت تب سر مقدس را بسته و حوله اى بخود پيچيده بود، اعتراض آنها را روى منبر پاسخ گفت ،
وقتى بيمارى حضرت شدت گرفت پيوسته مى فرمود: كه در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد، اما عده اى از اصحاب سستى مى كردند، تا اينكه نبى اكرم رحلت نمود و آنها از رفتن امتناع كردند، (36) پيامبر اكرم مى خواست مدينه را از وجود اين افراد خالى كند و زمينه را براى خلافت حضرت على عليه السلام مهيا كند و جلو تندروى برخى را بگيرد تا نگويند على جوان است و ابوبكر پيرمرد، ولى آن ها از پيوستن به لشكر اسامه امتناع كردند كه قبل از همه ابوبكر و عمر اين كار را كردند، جوهرى در كتاب السقيفه مى نويسد: پيامبر پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس از آن روى برگرداند. (37)

انحراف عظيم از بيعت روز غدير و امامت اميرالمؤ منين  
و سرانجام آن انحراف عظيم و تزلزل بزرگ بعد از رحلت نبى اكرم ايجاد شد، يعنى با اينكه كمتر از سه ماه و نيم از جريان غدير خم و نصب حضرت امير در مقابل دهها هزار نفر نمى گذشت ، و با اينكه همگى با حضرتش بيعت كرده بودند، اما تو گوئى هيچ جريانى رخ نداده است ، و در زمانى كه هنوز جسد مطهر نبى مكرم روى زمين بود، آنها مشغول يكسره كردن مساءله حكومت شدند
.
در نظر سطحى توده مردم ، امامت و رهبرى ، يك مسئله سياسى تلقى مى شد، كه از حساسيت بالائى مانند نماز و روزه و حج و جهاد، برخوردار نيست ، بگونه اى كه وقتى ظواهر دين مانند مسجد و نماز و حج و روزه برقرار باشد دين را برقرار و اسلام را پياده شده تلقى مى كنند و حس مذهبى آنها ارضاء مى شود.
و همين غفلت و جهالت عمومى باعث شد، پاسداران الهى را از منصب خود دور كنند، و اين گامى بود بس بزرگ براى نابودى تدريجى دين ، مى دانيم يك خانه ، يك محله ، يك شهر و يا يك كشور اگر از پاسدار و نگهبان و رهبر شايسته برخوردار باشد، جامعه هر چند دچار مشكلات فرعى گردد، اما دشمنان ، هرگز نمى توانند، مقاصد شوم خود را پياده كنند، و بر عكس جامعه اى كه حكومت آن در دست دشمنان باشد، اصلاحات جزئى و فرعى هرگز نمى تواند دليل پيشرفت آنها حساب شود.
و ما امروز حساسيت امامت و رهبرى را در سراسر زندگى و عقائد و احكام مسلمين مشاهده مى كنيم ، امامت ستون دين بود، و بخاطر اهميت فوق العاده آن بود كه طبق روايات به هيچ چيز مانند ولايت سفارش نشد،
پيامبر فرمود: هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مانند كفار جاهليت مرده است ، و فرمود: يا على اگر كسى به مقدار عمر نوح خداوند عزوجل را عبادت كند، و همانند كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و آنقدر عمر كند كه هزار سال با پاى پياده حج كند، آنگاه ميان صفا و مروه مظلومانه كشته شود، اما ولايت تو را نداشته باشد، بوى بهشت به مشامش نرسد و وارد آن نشود. (38)
و به همين جهت بود كه امامت على بن ابى طالب ، كه يگانه پاسدار دين بود، ديگر قابل تحمل نبود، همچنانكه با كنار گذاردن ايشان ، راه براى انحراف بعدى هموار مى شد كه شد

ادامه دارد


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:55 توسط پارسا

اعتبار کتاب مقدس ۰قسمت دوم۰

 

متن زیر از کتاب الف که توسط  آموزشگاه کتاب مقدس شورای کلیساهای جماعت ربانی تدوین شده انتخاب شده (کتاب درسی مبلغان مسیحیت) :

در درس هفتم  صفحه 98 آمده است

دلایل اعتبار کتاب مقدس :

2- به هنگام مطالعه دقیق کتاب مقدس، نسبت به کلام خدا بودن آن متقاعد میشویم.  ادعای کتاب مقدس به کلام خدا بودنش یک نکته است ومتقاعد شدن به این ادعا نکته ای دیگر . یقین نهایی وغایی نسبت به این حقیقت که کلمات کتاب مقدس کلمات خدا  است زمانی حاصل میشود که روح القدس در کتاب مقدس واز طریق آن با قلب های ما سخن میگوید و به ما بک اطمینان درونی می بخشد که این کلام، کلام خالق ما است که با ما سخن میگوید. پولس رسول در اول قرنتیان 13:2 اعلام می دارد که سخنان او مبتی بر خرد وحکمت انسانی نیست بلکه کلماتی است که توسط روح القدس آموزش داده شده است. او سپس در آیه بعد (14:2)می گوید که انسانی که روح القدس را ندارد ( انسان نفسانی ) امور مربوط به روح خدا را قبول نمی کند و این امور نزد او نادانی محسوب می شود. او نمی تواند این گونه امور را درک کند زیرا چنین درکی محتاج به بینش روحانی است . بدون عمل و حضور روح القدس، انسان نخواهد توانست حقایق روحانی و این نکته را که کلمات کتاب مقدس کلمات خدا است درک کند...

لازم به تاکید است که رسیدن به این یقین که کلمات کتاب مقدس کلمات خدا است فقط از این طریق حاصل میشود که شخص مومن با قرائت کتاب مقدس ،صدای خالق خود را می شنود و تشخیص می دهد که این کتاب، یک کتاب عادی نیست بلکه سخنان خدا است که با قلب او سخن می گوید.

اما نقد آن :

متاسفانه نویسنده محترم برای این اعتقاد پیدا کردن دلیلی نیاورده است بلکه فقط مطالبی را در اینکه اگر کسی به این امر معتقد نباشد چه مشکلاتی را خواهد داشت و چه بلاهایی به سرش خواهد آمد، قلم فرسایی نموده است. بله ما این اعتقاد پیدا کردن را قبول داریم اما از چه راهی حاصل شده؟ دو حالت دارد یا با دلیل منطقی و قابل قبولی (منطقی را عرض میکنم نه دلیل علمی) این اعتقاد حاصل می شود که متاسفانه نویسنده محترم  اشاره ای به آن نکرده است. و یا این اعتقاد پیدا کردن خود به خود و بدون دلیل است که این هم سخن منطقی نیست و اصلا قابل قبول و قابل ارئه نیست چه رسد به اینکه از آن دفاع کنیم .

 نویسنده محترم می فرماید:ایمان بیاور و مومن باش تا بدانی که این کتاب، کتاب مقدس است. در اینجا دو سوال به ذهن می آید . به چه چیزی باید ایمان آورد؟ و به چه کسی مومن گفته میشود؟

به نظرم می رسد که ایمان آوردن ما باید به موارد یقینی باشد نه اینکه چون دوست من و یا پدر و مادر من می گویند، من هم ایمان آوردم! تا ببینم بعدا چه میشود و چه بلایی به سرم خواهد آمد. این ادعا به این می ماند که که کسی به من میگوید این مایع را بخور! من هم نمیدانم که این مایع چیست احتمال دارد بهترین شربت عالم باشد واحتمال دارد سم مهلک و کشنده باشد که بعد از چندین ثانیه انسان را از پا در می آورد هر چند درصد این احتمال بسیار کم است اما چون کشنده بودن این مایع بسار اهمیت دارد عقل حکم میکند تا زمانیکه یقین 100%به سلامت این مایع نداری این مایع را نخور پس در مواردی که درصد محتمل آنها بسیار بالا است باید نهایت دقت و تفکر را بکار بکنیم تا بعد از آن پشیمان نشویم که پشیمانی دیگر سودی ندارد .

البته دوستان، من ادعا ندارم که کتاب مقدس اعتبار ندارد و یا کلمات خدا نمی باشد بلکه من میگویم با این دلایل نمی توان اعتبار آن را ثابت کرد و چون ایمان آوردن و یا نیاوردن من و اعمال و اعتقادات اساسی من بر این کتاب استوار خواهد شد پس باید نهایت ریز بینی و دقت را در این مورد بکار ببرم تا خیالم از این تصمیم و اعتقاد آسوده باشد

سخن صمیمی با دوستان :

عزیزان چند لحظه به دور از هر چیزی فکر کنیم که این استدلال را یک مسلمان در مورد قرآن عزیز می آورد آیا شما آنرا قبول می کردید ؟و یا به دید استهزا به آن نگاه می کردید؟

 

 

ادامه دارد


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 19:23 توسط پارسا

اعتبار کتاب مقدس

 

متن زیر از کتاب الف که توسط  آموزشگاه کتاب مقدس شورای کلیساهای جماعت ربانی تدوین شده انتخاب شده (کتاب درسی مبلغان مسیحیت) :

در درس هفتم  صفحه 97 آمده است

دلایل اعتبار کتاب مقدس :

1- تمام کلمات کتاب مقدس کلمات خداوند است :

کتاب مقدس درباره خودش گواهی میدهد . ادعاهای زیادی در کتاب مقدس در خصوص کلام خدا بودن آن وجود دارد . در عهد عتیق اغلب نبوتها  با این جمله شروع میشود : "خداوند می گوید " و این به معنای فرمان وسخن غیر قابل مقاومت خداوند است . وقتی نبی این جمله را به زبان می آورد، در واقع ادعا میکند  که پیام آور خدای قادر مطلق اسراییل است و سخن او اعتبار و اقتدار مطلق دارد .( اعداد 38:22 و تثنیه 18:18-20 و ارمیاء9:1 ،  حزقیال 7:2 ) علاوه بر آن خدا از طریق انبیا سخن گفته است ( اول پادشاهان 18:14 ، 12:16 و 34 ،ارمیا 2:37 ) لذا هر چه نبی در نام خدا بر زبان آورد ، سخن خداست ( اول پادشاهان 19:21 ،دوم پادشاهان 25:9-26 ، حجی12:1) ...

در بخشهایی از عهد جدید نیز، کلام خدا بودن نوشته های عهد عتیق ثابت شده است .

 پولس رسول در دوم تیمائوس 16:3 اشاره می کند که تمامی کتب از الهام خدا است که علاوه بر نوشته های عند عتیق اشاره به نوشته های عهد جدید نیز دارد

اما نقد آن :

دوستان عزیز تمام کلمات فلان وبلاگ ،کلمات خدا است ؟!!

چون در خود وبلاگ آمده است که این کلمات ،کلمات خدا است .!!!

حافظ ادعا دارد که دیوانش تماما کلمات خدا است زیرا چندین غزل در دیوانش است که میگوید این اشعار شعرهای خدایی است این دو استدلال را چه کسی قبول میکند این استدلالها که آمده است عین ادعا شد ؟! در مطالب کتاب الف هم چنین کاری شده؟!!

کلمات کتاب مقدس کلمات خدا است چون  کتاب مقدس ابن را میگوید

باید به نویسنده کتاب و دیگر دوستان مسیحی بگوییم که برای اثبات این ادعا باید از خارج کتاب مقدس دلیلی آورد تا به کمک آن الهی بودن آن را ثابت کرد . مثال دیگر میزنم تامطلب روشن تر  شود کسی آمده و ادعای نبوت میکند و میگوید چون من میگویم پیامبر هستم پس من پیامبر هستم این حرف را کسی قبول میکند ؟یا از او  دلایلی برای ادعای خودش و معجزاتی و... میخواهد ؟

دوم : دلیل های که نویسنده آورده تماما اشاره به مطالب عهد عتیق دارد بر فرض اگر کسی این دلیل را قبول کرد فقط عهد عتیق را شامل میشود و باز هم عهد جدید را باید ثابت کرد . اما در مورد رساله پولس بنا بر ادعای نویسنده مسیحی  کتاب قاموس  الکتاب  المقدس  ص199 این رساله در سال 64.م در رم نوشته شده است و زمان نگارش انجیل متی  که بنا بر نظر محققان قدیمی ترین  انجیل می باشد  غالبا تاریخ آن را به سال 65-70م. بر میگردانند .بله انجیل متی حداقل 1 سال بعد نوشته شده !!

 

فکر کنم دیگر جواب روشن است که چطور این ادعا میشود ؟!!!                                                           

ادامه دارد


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 19:49 توسط پارسا

چگونه به خداى ناديده ايمان بياوريم؟!

 

روش بنده بر اختصار و ایجاز است اما چه کنم که به برخی از مخاطبان چاره جز روی آوردن به شرح دادن بسیط نیست هر چند طولانی کردن کلام بر خلاف میلم است

 

ساده ترين ايراد مادی ها بر خدا پرستان   اين است كه: «چگونه انسان مى تواند موجودى را كه با حواس خوددرك نكرده بپذيرد و به او ايمان آورد؟( البته این مثل ایرادرا

عزیزان مسیحی به غیر مسیحیان نیز وارد می کنند)
شما مى گوييد: خدا نه جسم دارد، نه مكان، نه زمان، نه رنگ و نه... آيا با چه وسيله اى مى توان چنين موجودى را درك كرد؟
ما تنها به چيزى كه حواس ما از درك آن عاجز نباشد و آن قابل دیدن باشد، ايمان مى آوريم در هر حال مادى ها مى گويند:
ما نتوانستيم از راه علوم طبيعى، وجود خدا و موجودات ماوراء

طبيعت را ثابت كنيم و با اين كه علم امروز در سير تكاملى خود، حقايق بسيارى را براى ما روشن ساخته است، هنوز نتوانسته است موجودى در ماوراء ماده ثابت نمايد.
بنابراين، قبول وجود چنين چيزهايى از نظر علمى غير ممكن است و يا به عبارت صحيح تر، غير علمى است.
پاسخ: اين ايراد از جهاتى قابل بحث است:
1
. تكرار اشتباهات گذشته

و منحصر ساختن ادراك با اسباب طبيعى و مادى كه همه در اينجا ديده مى شود.
ما دوباره از اين آقايان سئوال مى كنيم كه: آيا قلمرو، منطقه فعّاليّت و نفوذ علوم طبيعى، که دیدن هم نوعی از آن است حدّ و مرزى دارد يا نه؟!
واضح است كه جواب اين سئوال مثبت است، زيرا قلمرو علوم طبيعى، همان موجودات محدود مادى و طبيعى است و بس
. بنابراين چگونه مى شود چيزى را كه غير محدود است، با ابزار طبيعى درك نمود؟
اساساً خدا و موجودات ماوراء طبيعت از قلمرو علوم طبيعى خارج هستند و چيزى كه از طبيعت خارج باشد هرگز نبايد انتظار داشت كه با اسباب طبيعى درك شود.

ماوراء طبيعت نامش با خود اوست و با مقياس علوم طبيعى قابل سنجش و محاسبه نيست، همچنان كه در رشته هاى مختلف علوم طبيعى، براى هر كدام ،ابزار و مقياس هايى معين شده كه به درد ديگرى نمى خورد (مانند: وسائل مطالعات فلكى، تشريح و ميكروب شناسى كه با يكديگر تفاوت زيادى دارند.)
همان طور كه عاقلانه نيست به يك منجّم و ستاره شناس گفته شود:
فلان ميكروب را با وسايل و محاسبات نجومى براى ما ثابت كن، همچنين نبايد از متخصص رشته ميكروب شناسى هم انتظار كشف قمرهاى مشترى را با وسايل ميكروب شناسى داشت، زيرا هر كدام در قلمرو علمى خود مى توانند تصرف كنند و نمى توانند نسبت به خارج از محدوده خود به نفى و اثبات بپردازند.
بنابراين ما چگونه به علوم طبيعى حق مى دهيم كه در خارج از طبيعت بحث كند، با آنكه منطقه نفوذ آن، محدود به طبيعت و آثار و خواص آن است؟!
چنانكه «اگوست كنت» - كه يكى از پايه گذاران اصول فلسفه حسى است- در كتاب «كلماتى در پيرامون فلسفه حسى» مى گويد: «چون ما از آغاز و انجام موجودات، بى خبريم نمى توانيم وجود موجود سابق يا لاحقى  (آينده) را انكار كنيم، همچنانكه نمى توانيم آن را اثبات كنيم. (دقت كنيد) خلاصه اين كه: همان طور كه فلسفه حسى، به واسطه جهل مطلق - در اين قسمت - از هر گونه اظهار نظرى خوددارى مى كند، همين طور هم علوم فرعى - كه اساس فلسفه حسى است- بايد از قضاوت درباره آغاز و انجام و روئیت موجودات خوددارى كند. يعنى ما علم، حكمت و وجود خدا را انكار نمى كنيم، بلكه بى طرفى خود را در ميان نفى و اثبات حفظ مى نماييم.»
منظور ما هم همين است كه نمى توان عالم ماوراء طبيعت رااز دريچه علوم طبيعى مشاهده نمود. اصولا از نظر خداپرستان آن خدايى را كه ابزار و اسباب طبيعى بخواهد ثابت كند، خدا نيست!،
زيرا آنچه را كه اسباب طبيعى ثابت مى كند در حدود ماده
و خواص آن است.

چگونه مى توان موجودى را كه خود مادى و طبيعى است، خالق ماده و طبيعت دانست؟
اساس عقيده خداپرستان جهان بر آن است كه:
خدا از ماده و عوارض ماده به كلى منزّه است و با هيچ يك از ابزارهاى مادى درك نمى شود.
بنابراين نبايد انتظار داشت كه خالق موجودات جهان را در زير ميكروسكوپ يا پشت تلسكوپ و در اعماق آسمان ها ديد; اين انتظار نابجا و بى مورد است.
2.
نشانه هاى خداوند

به هر گوشه عالم كه نظر كنيد، نشانه اى از قدرت و علم اوست. باز هم مى گوييد: با چشم نديديم، با گوش نشنيديم، زير چاقوى تشريح يا پشت تلسكوپ، تماشا نكرديم; مگر براى وجود هر چيز، چشم لازم است؟!
3.
آنچه مى بينيم و آنچه نمى بينيم
خوشبختانه علوم مادى با طرح مسائلى- كه بهترين ابزار براى نفى عقيده مادى گرى و الحاد است- قبر خود را با دست خود كنده است.
شايد در گذشته يك دانشمند مى توانست بگويد: آنچه را كه حواس درك نكرده، قبول ندارم، اما امروزه بر اثر پيشرفت علوم ثابت شده است كه:
موجوداتى كه در عالم، قابل احساس نيستند به مراتب از آنچه تا كنون درك شده بيشتر و فراوان ترند. در دل طبيعت آن قدر موجود هست كه با هيچ يك از حواس درك نمى شوند و موجودات درك شده در مقابل آنها حكم صفر را دارند!
براى نمونه به چند نمونه زير توجه فرماييد:
الف) در فيزيك به ما مى گويند: اصول رنگ ها هفت رنگ بيشتر نيست كه نخستين آنها رنگ سرخ و آخرين آنها بنفش است، ولى در ماوراء آنها هزاران رنگ قرار دارد كه براى ما قابل درك نيست و حدس مى زنند كه ممكن است بعضى از حيوانات تعدادى از آنها را ببينند.
علت مطلب روشن است، زيرا رنگ بر اثر امواج نور پيدا مى شود،

يعنى نور آفتاب يا نورهاى ديگر، مركب از رنگ هاى گوناگون است كه بر روى هم رنگ سفيد را تشكيل مى دهند و چون به جسمى مى تابد، آن جسم قسمت هاى مختلفى از رنگ هاى آن را در خود هضم مى كند و بعضى را هم بر مى گرداند.
آن را كه بر مى گرداند همان است كه ما مى بينيم و به همين جهت اجسام در تاريكى داراى هيچ رنگى نيستند و از طرفى اختلافات و تغيير رنگ ها نتيجه تغيير تعداد نوسان امواج نور است. يعنى اگر تعداد ارتعاش در هر ثانيه به 458 تريليون برسد، رنگ سرخ را تشكيل مى دهد و در 727 تريليون، رنگ بنفش را و پايين تر و بالاتر از اين دو، رنگ هاى فراوانى وجود دارند كه براى ما قابل درك نيستند.

ب) اگر امواج صوت، تعداد ارتعاششان در ثانيه بين 16 تا 000,20 باشد، براى ما قابل درك است و بيشتر يا كمتر از آن، براى ما قابل درك نيست.
ج) آنچه را كه ما از امواج نور درك مى كنيم، امواجى است كه فركانس آن ميان 458 تا 727 تريليون در ثانيه است و كمتر و بيشتر از آن براى ما قابل رؤيت نيست.
بنابراين هرگز نمى توان محسوس نبودن چيزى را دليل بر نبودن آن گرفت
و چه بسيارند امور غير محسوس كه دنيا را پر كرده و حواس ما از درك آن عاجز است!

خلاصه اين كه:
قلمرو حواس و ابزار طبيعى محدود است و نمى شود عالم را محدود به آن بدانيم
.
اشتباه نشود!!
ما نمى خواهيم ادعا كنيم همان طور كه الكترون ها و پروتون ها يا بعضى از رنگ ها و مانند آن با وسايل علمى امروز كشف شده است، روزى هم ممكن است- بر اثر پيشرفت علوم- عالم ماوراء طبيعت با ابزار و اسباب طبيعى كشف گردد!
خير، اين مطلب امكان ندارد، زيرا همان طور كه گفتيم:
نمى توان ماوراء طبيعت و ماده را از راه هاى مادى و طبيعى، درك كرد و به طور كلى از محيط فعاليت اسباب مادى خارج است.
منظور اين است: همان طور كه قبل از كشف و درك اين موجودات، انكار آنها براى ما جايز نبود و حق نداشتيم به استناد اين كه «ما آنها را درك نمى كنيم، اسباب هاى طبيعى آنها را به ما نشان نمى دهند، علم براى ما ثابت نمى كند و...» عدم آنها را مسلم بدانيم; همچنين نمى توان نسبت به ماوراء طبيعت هم، اظهار نظر منفى كرد. بنابراين بايد اين روش غلط را رها كرده و با دقت و ژرف نگرى، دلايل عقلى خداپرستان را مطالعه نموده و بعداً اظهار عقيده كنيم كه به طور مسلّم، نتيجه آن مثبت خواهد بود.

                          ایکاش دوستان کمی بدون تعصب  بودن

 


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 2:9 توسط پارسا